خرید بک لینک
اینکه من خیلی وقته که سرما نخوردم و اونوقت خیلیا چلهی تابستون پست میذاشتن و اعلام سرماخوردگی میکردن؛ دلیل نمیشه که نگم : سرماخوردگی خر عست :) ::: دیروز ورقههای زیست رو داد :)) دوستدارم عکس ورقهام رو بذارم تا از خطِ خوشم حظ ببرید ولی حوصله عکس گرفتن و ویرایش و آپلودش رو ندارم ... نمرهم هم شد 19/75 :))) بهواقع اون بیست و پنج صدم اشتباه تایپی بودش :دی ::: و دیگر اینکه امروز یه زنگ بیکار بودیم و زنگ اول و سوم هم به سادگی گذشت، بدینترتیب که دبیران آمادگی و جغرافی، یهسوال میپرسیدن و نمره میذاشتن:)) آمادگی رو بیست شدم ولی جغرافی چون یه مثبت از قبل بود برام، ازم نپرسید و نمیدونم 19 میذاره یا بیست :)) سیستم پیشرفتهی نمرهگذاری دبیرانم هم تو حلق اوباما :دی ::: و دیگر هیچ :| الحاقیه : صفحه اول ورقه - صفحه دوم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 23:37

این روزا دوتا سریال بودن که اونقدری برام دوستداشتنی بودن که خب میدیدمشون! یکیشون کیمیاست که هرچقدر از بازیِ بازیگرا ایراد بگیرن، از بازی پورشیرازی نمیتونن ایراد بگیرن :))) ضمن اینکه پارسال همهی شبهای مدرسه و شبهای امتحان رو با این سریال گذروندم و خب، خاطرهست :)) سریال دوم میکائیل هست که شبکه استانیمون میذاره و منم که نمیتونم واقعا نبینمش! اصن دیرباز اینجا خیلی خوبه :)) اصن نمیشه باور کرد که این همون اسد پنبهی نابرده رنجـه :))) و امروز دیدم که رنگ شک هم داره :| یعنی من فیلمی رو که بخاطر نوع فیلمبرداری و کیفیت فیلمبرداریش همش فکر میکنم واسه دهه هفتاده و همش دلهره میگیرم با دیدنش رو نبینم؟ هرچند این یکی تعداد قسمتهاش کمتره و تا دو سه روز دیگه تموم میشه :)) ::: فیزیک از فصل دو اندازه مورچه گفته! یعنی من نمیدونم این همه مطلب رو گفته، پس چرا من نمیتونم دوتا مثال سادهی خودِ کتاب رو حل کنم؟ :| یکشنبه هم میخواد امتحان بگیره :| تازه یه مبحث جدید هم امروز توی تقویتی گفته و قراره از بقیه بگیرم و بخونم! والا همینایی که سر کلاسش بودم رو نمیفهمم چه برسه به اونی که از روی چهارتا نوشت

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 23:37

یادمه خیلی خیلی وقت پیش، میز تحریری داشتیم سیاه رنگ و چوبی ... خیلی راحت آدم میتونست بغلش بگیره و روی اون بنویسه و بخونه و لذت ببره ... اون که نمیدونم دقیقا به چه شکلی، ولی به هرشکلی که بود به فنا رفت! الان یه میز سفیدرنگی داریم که کاربرد تخته وایت برد هم داره و میشه با ماژیک نوشت هرچند ما هیچ وقت ننوشتیم:)) ولی خب مثل همون میز سیاه قدیمیه ... همون مدلیه ... با یه چندتا تفاوت :) به اون میز بزرگ هم میگیم میز کامپیوتر! خیلی وقته که کامپیوتر خونگیمون از دست رفته ولی از این میز استفادهی خوانداری و نوشتاری نمیشه و کلا تعداد دفعاتی که به قصد نوشتن و خوندن، صندلی گذاشتم و پشت میز کامپیوتر نشستم، به پنجبار نمیرسه :) حتی همین میز سفیدِ زمینی هم نمایشیه و اکثر مواقع، موقع درس خوندن و داستان خوندن، به سمت چپ این میز، یعنی به سمت دوربین متمایل میشم و کلا این میز هم نقش نگهداری از کتابها و دفترها رو به عهده داره! هرچند تنوعیطور هم گاهی مثل آدم! ازش استفاده میکنم :))) + درسته که قرار بود که همونطور که بود عکس بگیریم و تغییری ایجاد نکنیم! منم شلوغی و بهمریختگیِ کاغذهارو تغییر ندادم ولی نم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 23:37

شنیدید که میگویند سهساله که کتک ندارد ... اما باور کنید، دختر اصلاً ترساندن هم ندارد! صفحهی شیشهایِ ذهنِ یک دختربچه، صاف و شکنندهتر از این است که بخواهیم حتی او را بترسانیم! چه برسد به اینکه بخواهند بزنند .. چه برسد که بخواهند تحقیر و تمسخر کنند .. چه برسد به اینکه بخواهند سر بریدهی پدرش را نشانش دهند ... چقدر بیرحم بودند؛ واقعا چقدر بیرحم بودند. ببینید این کلیپ رو حتما ... حتی اگه قبلاً دیدید ... دریافت متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخ

برچسب: کوروش آرام بخواب که ما بیداریم, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 22:17

همونطور که توی عنوان خاطرنشان کردم، حس میکنم کم کم حرفام داره ته میکشه و به انتهای خودش میرسه ... حس میکنم کم کم دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه... فکر میکنم کم کم داره وقتِ خداحافظی میرسه ... نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنم! راستی، میخوام یه داستان برای پرسشهای مهر رئیس جمهور نسبتاً محترم بنویسم ... موضوع چهارتا سوالش درباره خشونته ... از اونجایی که این خرداد انتخابات خواهد بود، بر خودم لازم میدونم که به این آخرین سوالش، جوابِ دندونشکنی بدم! :دی فقط نگرانم وقتی معاون پرورشی متن رو میخونه بهم بخنده و نفرسته مال من رو! آخه میدونید که، من نمیتون

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 16:15

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 16:14

خب میدانید، گاهی آدم داغ میکند وقتی یکسری حرفهایی را از یکسری افراد میشنود! لزوماً هم سیاسی نیست. اما وقتی میبینی چگونه آتش میکشند مملکت را ... چگونه با دروغ، با وعدهی دروغ، سر مردم را گول میمالند ... میبینی که مردمِ راحت طلبِ وطنی، یک عده خوشسوادِ مبتدی را میفرستند مجلس و این افرادِ خوشسوادِ مجلسی، دو رکعت نماز دیگری را در زیارتهای تجملاتیاش برای تایید صلاحیتِ یک وزیر! کافی میدانند ... واقعا اینها برای شما کافی نیست تا داغ کنید؟ برای من که کافیست. خیلی وقت بود که از اخبار بیخبر بودم! خیلی وقت بود که دیگر دستم نمیرفت سمت

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 16:14

نمایی از فیلم bridge of spies شخصیتهای ایبل (جاسوس شوروی) و داناوان (وکیل آمریکایی) فوق العاده بودن، و خیلی خوب بازی کردن :) و دیگر اینکه این فیلم از یه داستان واقعی ساخته شده :) فیلم خوبیه :) خیلی وقت بود فیلمِ اینجوری ندیده بودم :) منظورم از "فیلمِ اینجوری" فیلمی هست که برام دوستداشتنی باشه :) + دیدنش توصیه و پیشنهاد میشه :) ++ لینک مستقیم دانلود +++ فقط اینکه دنبالِ یه زیرنویسِ درست و حسابی باشید :|| زیرنویسِ من مزخرف بود، فیلم دوساعته، سهساعت طول کشید :/ ++++ عنوان هم سوالی هست که در تصویر جوابش مشهوده :)

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:44

+ قبلا میخواستم خوابهام رو فیلم کنم، الان به دیدنِ خوابِ فیلمهام راضیام. - فکر میکنی خوابها بهتر از فیلمهان؟ + آره میدونی چرا؟ - چون فرقی نمیکنه اگه وسطش بخوابی؟ + اوهوم! درسته! "جف دایر" ::::::: من : قبلا میخواستم خوابهام رو توی واقعیت داشته باشم! ولی الان به دیدنِ همون خوابهام راضیام. + فکر میکنی خوابها بهترن یا واقعیتها؟ من: واقعیت! میدونی چرا؟ + نه :| من: چون واقعیت رو همیشه داری، ولی خواب رو فقط چندساعت داری که اختیارش رو هم نداری! ::: + این ماه زیاد وقت نکردم مجله داستان رو بخونم! امروز روایتی رو خوندم، که واقعا یه بخشهایی ازش ب

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:43

حوالی ده تا ده و نیم صبح روز شنبه، سیام مهرماهِ یکهزار و سیصد و هفتاد و نه، در روزی که روایت میشود باران نبود، در حالیکه گمان میکردم در چه تحفهای دارم وارد میشوم، به این دنیا تشریف آوردم و این درحالی بود که کسری از ثانیه، از بلهای که در عالم ذر گفته بودم، نگذشته بود! از جالباتِ روزگار، رُند بودنِ سالِ میلادیِ تولدم هست، سالِ 2000 :) از این رو، خیلی کم در محاسبهی سریع سن، دچار اشتباه خواهم شد! 2016، نشانهی 16 سالگیست و این بسیار سادهست! و از طرف دیگر، با اختلاف چند ماه ، از دهه هشتادی بودن، با چابکی، گریختم که انگار از پیش میدانستم چه گودزیلاه

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:43

دلم درد میکرد ... این دلدردهای چند ساله که میدونم از کجا نشأت گرفته، باز هم اومده بود سراغم! اونم توی روزی که چهار زنگه هستم و دو زنگ ریاضی و شیمی هم امتحان ... در این حد خوش شانس بودم! و حتی فوقالعاده شد وقتی زنگ سوم، یعنی زنگی که زنگِ بعدش امتحان بود، دبیر ریاضی، من رو آورد پای تخته تا تمارین رو حل کنم!! اگه اینکار رو توی یه روز عادی انجام میداد، چه بسا خوشحال هم میشدم ولی نه توی یه روز چهار زنگهی امتحانداری که از قضا دلدرد هم چسبیده بود بهشون! احتمالا که نه، یقیناً هرکی جای من بود، همون زنگ دوم میپیچوند و با یه تماس با اولیا، میرفت و پشتِ سرش

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:43

آنچنان احمق نیستم که ادامه بدم این راه بدون پایان رو ... تموم شد! به همین سختی! دیگه نه :): + تصمیمهای یهویی خیلی باحالن! کمتر از صدمثانیهای طول کشید تا جملهی عنوان رو از ذهنم به زبونم و بعد به وبلاگم بیارم :) قبلا میترسیدم اینو بگم! میترسیدم که بره بمیره ... که دیگه واقعا بره... ولی الان با خودم گفتم مگه هست که بمیره؟ پس برو بمیر لعنتی! برو بمیر خیالِ لعنتیِ من ... برو ... واقعیتت رو قبول میکنم ولی اگه فقط خیالی، برو گمشو! ++ مبهمنویسی همیشه با من میمونه ولی دیگه نه برای این موضوع! پس تعدادش خیلی کمتر میشه :) +++ بشنوید

برچسب: برو بمیر لعنتی, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:43

:))))) برای یکی دو روز پیشه ... دیده بودمش که پدرش اومده بود دنبالش ولی اصلا فکر نمیکردم اینقدر جدی :))) واقعا چجوری از این مدرسه که اگه دانش آموز شخصاً خونسرد باشه و استرسی نباشه، براش بهشته، حاضر شده بره پیشِ کسایی که بوقن؟ :))) مثبتبینیش تو همچین جایی، من رو کُشت واقعا :)) حالا عوض کردن مدرسه از کِی تنبیه شده؟ :دی رسماً بدبختش کرد! خونهاش نزدیکتره به اون مدرسه، به روایتی بغلِ خونهاش هست ولی خب، مدرسهاش یه جورایی ،یهجوراییه :))

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:43

چند خط تظاهر میکنم، قربة الی الله ... الله اکبر! بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله امروز عالی بود!! اولش که وارد مدرسه شدم زیست داشتیم و اینبار گفتم درس رو خوندم ولی خب خدا شاهد بوده که خوندنی در کار نبوده! ولی خب یه جوابایی ساختم و دادم و نمیدونم چه منفی مثبتی زد کنار اسمم ... زنگ بعد زبان داشتیم و تنها نکتهای که داشت وقتی بود که پرسیدم هفته بعد امتحانه؟ و در جواب گفت که : نهبابا، مگه مرض دارم هی امتحان بگیرم :)) از همچین دبیری همچین حرفی بعید بود .. لازم به ذکره که امتحان اولش رو از 15 نمره 13 شدم :| زنگ سوم دینی داشتیم ... کاری ندارم موضوعات دینی اکثراً به ه

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:43

صفحه بندی